شماره 21 : هفته سوم اسفند 1392 : جهاد ادامه دارد :: نشریه دانشجویی پهپاد

نشریه دانشجویی پهپاد

دانشگاه امام صادق(علیه السلام)
نشریه دانشجویی پهپاد
نشریه دانشجویی پهپاد با هدف رصد تربیت اسلامی و مرجعیت علمی در دانشگاه امام صادق(علیه السلام) از اسفند 1391 آغاز به کار کرد.این نشریه با تیراژ هفتگی به رصد فعالیت های دانشجویان و مسئولین دانشگاه می پردازد.
نویسندگان

جهاد ادامه دارد!

و دیر زمانی است که من تنها مانده ام در پی دوست. اما کدام دوست! او دوستی برای ما بوده و هست، اما من چه؟! نه مرام دوستی را به جای آورده و نه معرفتش را آموخته ام. و شاید این بار هم همان باشم که بوده ام. همان آدم دیروزی که هرگاه در مقابل آینه ای می ایستاد، آثار شرم از وجودش جاری می شد. اما این بار کمی در تردید هستم.

یک سال گذشته بود. درست یک سالی گذشت و ما همان بوده ایم که هستیم. اما ای کاش می ماندیم تا آدم بمانیم. یک سال پیش بود که ایستاده بودم بر هوای نفس خویش، مثل همه ی دوستانم. نمی دانم، شاید در همان لحظه هم در تردید بودم که دلم چه می خواهد، ولی انتهای دلم چون نور کوچکی سو سو می کرد.

می خواستم مثل سایر رفقایم بروم خانه و تعطیلات عید را در کنار آنان بگذرانم، ایام امتحانات هم نزدیک بود، شاید بهترین راه همین بود که در دو سه هفته تعطیلات، درس هایم را می خواندم. اما گویا دلم مرا به جای دیگری فرا می خواند. آری! دلم در دست خودم نبود. نمی توانستم این بار در مقابل دل خویش بایستم و سرانجام محاسبات ساده ی عقلی را زیر پا له کردم. خدا رحمت کند حضرت امام را که فرمود ما امریکا را زیر پا می گذاریم. چه جمله ی ساده ای از مردی بیان شد که پایش را از ده جماران بیرون نگذاشته بود. اما آدم های بزرگ، اهداف و خواسته های بزرگی دارند.

می گویند جهاد خیلی باارزش است. اما کم تر کسی این ارزش ها را کسب می کنند. گاهی وقت ها به خودم می گفتم که اگر بار دیگر امام فرمان دهد که جبهه را پرکنید، چه کار می کنم؟! جوابی نداشتم. چون شنیده بودم آدم های پر ادعایی بودند که زیر تانک سوخته مخفی شده بودند تا ترکش خمپاره های عراقی به آن ها اصابت نکند. من از این روزگار غدار خیلی چیزها دیده ام. و آری! دست روزگار مرا به مدعیانی رساند که ادعایشان در چهره نمایان بود و پشت حماسه سرایی هایشان، نفاق نهفته مانده بود.

نزدیک عید بود. دلم هوای کربلا داشت. اما با خود گفتم من که آدم نشدم، من از روی آقا شرمنده ام. نرفتم کربلا، ایستادم تا خودم را بسازم. رفتم بلوچستان. مدار صفر درجه ی فقر و بیچارگی. من حدیث معرفت را از استادم آموختم که باید جهاد کرد و ابتدایش، جهاد بر نفس و رمز پیروزی آن صبر است.

از حال خودم چیزی نمی دانم، ولی آن چه از سایر دوستانم در آن جا می دیدم، چیزی جز زیر پا گذاشتن نفس نبود. و من هنوز هم به حال آنان غبطه می خورم، که چرا آدم نشدم و چرا با خلوص نیت نرفتم. ولی وقتی برگشتم، آن ترم بالاترین نمره ها را کسب کردم، بدون این که کمی بیشتر از سال های قبل تلاش کرده باشم. یاد کودکان معصومی افتادم که با آن ها بازی می کردم و با هم می خندیدیم. خدا کمک کرد!

اما امسال هم بار دیگر کوله را بستم و با شک و تردید در این که آیا می توانم خود را خالص کنم یا نه، آیا آدم می شوم یا نه، آیا ....

بچه های اردوهای جهادی همواره ثابت کرده اند که جهاد ادامه دارد، حتی اگر جنگ نباشد و حتی اگر به سخره گرفته شوند. حتی اگر شب امتحان باشد و هیچ در بساط نداشته باشند. جهاد ادامه دارد و جوانان این مرز و بوم تا آخر ایستاده اند، حتی اگر بازی را عده ای پایان یافته بدانند.

و الغرض لقمه نانی برای ما باقی است، باقی هم خواهد ماند، بروند ادعا کنندگان تا بساط خود را مهیا کنند، این بساط ارزانی خودشان باد.

نویسنده: بهروز فتاحی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی